نقش خون بر دل بی تابم رقم نمی خورد.  خون موج می زند در دلم از بس که گرفتار طوفان بلاست:

یار بی پرده از در و دیوار      در تجلی است یا اولی الابصار

بیخود نیست اسیر دست لفظ های آتشین مجازی ام  . بیخود نیست هر لحظه آتش می زنم بر وجود روانی ام !!! اینقدر شیفته و محزون باشی و شکوفه های صبوری از دامنت نشکفد؟!!! اینقدر بی تابی و تحسر و آنقدر بی وفایی و احتیاط !!!! گوهران اشک های ارجمند را در صندوقچه ی دل مخفی کرده ام تا شاید زمانی مثل عقده ای عمیق، جسم بیزارم را بیمار کند و سر از گردنه های همجوار! برآورد و

 برون آید تا زخم بازشده، واگویه های درد درونم را بنماید و مواد مذاب گوهرگون، به  بیکرانگی سنگفرش زمین چنگ آویزد و سطحی جدید از درد برایم بسازد و خانه ای نو ، عمارت کند.

بو که چنین باد !