من خواب دیده ام!!
خوابی غریب خوابی عجیب! خوابی قریب!!
بهار را در کودکی آب زیارت کردم باور کنید شعر نمی گویم!
بهار را دیدم که کودکی پنج ساله بود
و تمام بدنش سپید مثل نور !
و با تمام امام زاده های راه آشنا بود وقتی در چشمه ی آب به لطافت مهتاب
دست و پا می زد!
من در پی بهار با دست و پایی لبریز ابهام
همه جا را می گشتم وقتی بهار را آب با خود می برد!
آآی
چرا کسی نمی فهمد و نمی بیند
بهار مرا آب دارد می برد!!!؟؟؟!!!
چرا کسی نمی فهمد
چرا مرا یاری نمی کند هیچ آسمان سیاه!!
چرا کوچه پس کوچه های هوای امام زاده را کسی نشانم نمی دهد
تا به دست و سرهای بریده نماز کنم
نمازم دارد قضا می شود!!!
آه نمازم قضا می شود چرا کسی نمی فهمد!؟
کسی دست مرا نمی گیرد از سنگلاخ زمان دور کند!؟
اینجا مگر هیچ کس بهار را نمی شناسد؟!
همان کودک من
که چهره اش از درد دوریم سیاه شده بود آن روز
و به حال پروانه های سرخوش اطراف می گریست!
چرا سایه ی روزگار نمی داند
بهار به نسیم زندگی شکوفه می بارد!!
چرا دیگر واژه های سپید زمینه ی سیاه را نمی بینم!؟
------
پی نوشت: به خدا منظورم از آسمان سیاه ، آسمان سیاه نیست.