سنتور قشنگ

یک داستان از دخترم  هنوز با همه ی حروف آشنا نشده بود.

این داستان بسیار کوتاه، تمام عناصر داستان را دارد و به طوری عجیب موجز، همه ی حرف خود را زده است! بخوانید :

« سینا سنتور تازه ای داشت. یک روز سینا به حیاط  خانه رفت و به درخت خشک آلو نزدیک شد. درخت آنقدر خشک بود که سینای قصه ی ما دلش به حال او سوخت! سنتور خود را روشن کرد (۱)  تا کار کند و درخت خوشحال شود. » لعیا نور منور سال ۷۵ کلاس اول ابتدایی 

--------------------------------------

پانوشت ۱ -  کلمه هایش را عوض نکردم. او فکر می کرد سنتور را روشن می کنند.

پایان

سلام

دوستان عزیز

این وبلاگ را تعطیل کرده ام. چون رمز ندارم. الآن باذخیره ی رمز در رایانه ام می نویسم.

هرگاه سخنی و حرفی داشتید هم اینجا پیام بگذارید.

 

من همه را دوست دارم به جز دروغ گویان را !!!

 

 

 

------------------

 

 

رویای  بهار یک

من خواب دیده ام!!

خوابی غریب      خوابی عجیب!        خوابی قریب!!

          بهار را در کودکی آب زیارت کردم باور کنید شعر نمی گویم!

بهار را دیدم که کودکی پنج ساله بود

و تمام بدنش سپید مثل نور !

و با تمام امام زاده های راه آشنا بود وقتی در چشمه ی آب به لطافت مهتاب

دست و پا می زد!

من در پی بهار با دست و پایی لبریز ابهام 

همه جا را می گشتم وقتی بهار را آب با خود می برد!

آآی

چرا کسی نمی فهمد و نمی بیند

بهار مرا آب دارد می برد!!!؟؟؟!!!

چرا کسی نمی فهمد  

چرا مرا یاری نمی کند هیچ آسمان سیاه!!

چرا کوچه پس کوچه های هوای امام زاده را کسی نشانم نمی دهد

 تا به دست و سرهای بریده نماز کنم

نمازم دارد قضا می شود!!!

آه نمازم قضا می شود چرا کسی نمی فهمد!؟

کسی دست مرا نمی گیرد از سنگلاخ زمان دور کند!؟

اینجا مگر هیچ کس بهار را نمی شناسد؟!

همان کودک من

که چهره اش از درد دوریم سیاه شده بود آن روز

و به حال پروانه های سرخوش اطراف می گریست!

چرا سایه ی روزگار نمی داند

 بهار به نسیم زندگی شکوفه می بارد!!

 

چرا دیگر واژه های سپید زمینه ی سیاه را نمی بینم!؟

 

 

------

پی نوشت: به خدا منظورم از آسمان سیاه ،  آسمان سیاه نیست.

 

  

می آید

 

انتظار

کسی را احساس می کنم

که نگاهش

از پس پلک های شفا

به التیام زجرهای کبود

یاقوت دیدگانم را فرو خواهد بارید

و لبخندش

بغض فرو مرده ام را

برخواهد انگیخت

دستهایش سرشار از اشتیاق نور

در آرامشی از نیایش

غبار هجر مرا خواهد سترد

و من

اوج استجابت نیاز را

به نماز خواهم ایستاد

 

بدرود

رفـتـیـم اگر ملـول شدی از نـشست ما      فـرمــای خدمـتـی کـه بـرآیــد ز دسـت ما

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک     هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما


با چون خودی درافکن اگر پنجه می کنی   ما خود شکسته ایم چه باشد شکست ما


جرمـی نـکـرده ام که عقوبت کنـد و لیک    مـردم به شـرع مـی نـکشد ترک مست ما


شـکـر خـدای بـود که آن بـت وفـا نـکرد    بـاشـد کـه تـوبـه ای بـکند بـت پـرسـت ما


سعدی نـگـفـتمت که  به سـرو  بـلنـد  او     مشـکـل تـوان رسـیـد بـه بـالای پسـت ما

یکی از نوشته های دانشجویان

موضوع تحقیق:  وظایف کاری در زندان

استاد سرکار خانم سعادت یار

ادامه نوشته

آخرین راه حل

راحت از هرچه نگاه
هرچه به خود می گویم این همه زخم بر پشت! عار درد نداری؟

تبریک

میلاد با سعادت جان جهان خاتم الانبیاء حضرت محمد (ص)و همچنین میلاد فرخنده حضرت امام جعفر صادق(ع) خدمت   حضرت ولی عصرعج الله تعالی فرجه الشریف و تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض می کنیم.

نمره های ادبیات حقوق

 نمرات با شماره دانشجویی
ادامه نوشته

فروغ فرخزاد با نگاهی بهتر

فروغ فرخزاد مظلوم بوده است.  

او به روشنی ایمان داشت و نبض باغچه ی خانه ی خود را گرفته بود و درجه ی تب گلها را می دانست.

من  خوا ب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت می شود

و کور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

..............

بقیه ی شعر اینجا
ادامه نوشته

برای دانشجویان

به زودی نمره های شما را در وبلاگ اعلام می کنم.

رنگ خدا

 اما خیالم از جانب ستاره های آسمان راحت است. دنیا به نظاره ی خواری انسان نخواهد نشست.سرانجام گلهای باغ اندیشه ی زجر کشیده می شکفد. می دانم  نور خیره کننده ی خورشید،  جهان را گرم می کند.

مگر دیده به بد دیدن بسته ام که بترسم؟؟!« منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن»

فردا که یخ های فسرده سرزمین خورشید آب شد و ذوق های مرده جان گرفت،

هر چه که باشم و هر شرایطی داشته باشم راضیم.مگر می توانم به نقش بربسته ی دوست شکایت کنم؟

گنجشك2

 

گنجشكی صبح زود

به اتاق آشفته ام

روی آورده بود

چه دانه ای لابلای كتاب هايم است؟!

انقلاب ما و نجابت بانوی زجر کشیده

 

خاطره ی خانم (مرضیه حدیده چی دباغ) را که بخوانی ، هرچه زجر در دنیا هست، شادی می انگاری!!  زینب زمان،از این که برایت ننوشته ام،شرمنده ام، در برابر پیام زینب گونه شما با تعریف خاطره های قهرمانی. سالها برای زجرم نگریسته بودم. امروز به درد برای تو گریستم. غصه ام را بپذیر ای بزرگ ای عزیز و ای هرکه هستی. که ستاره ی درخشان انقلابی! ای انقلابی بزرگ و نستوه! خدا وند تمامی نگاهش را به تو ارزانی دارد.هنیئا لک عشق!   هنیئا لک ایثار!   هنیئا لک فی الوادی المقدس خدا ! که به زیبایی سپرده ای راه سلامت  و عروج را !

 

گزارش نویسی

این مطلب خیلی مهم است و برای امتحان حتما سوال میدهم.

ادامه نوشته

شرح این شعر و شرحه ی شما

دانشجویان عزیز، پی نوشته را کلیک کنید و نکته و معنی را کپی کرده، برای امتحان حتما بخوانید.

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمی​گوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

 بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآن​های هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطف​های زخمه رحمانم آرزوستزین سان همی​شمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

ادامه نوشته

نکته های دو شعر

چون آزمون ادبیات نزدیک است این پست را  برای استفاده ی راحت تر در صفحه ی اصلی قرار می دهم.

ادامه نوشته

دو نمونه پرسش های آزمون نیم ترم دی ماه 89

سوالها را برای بایگانی در پی نوشت قرار می دهم

ادامه نوشته

نمره های نیم سال

سلام

 نمره های نگارش و متون دانشجویان

فلسفه ی جدید

امروز صبح

شاخه های خشک تاک فلسفه را بی محابا زدم!

که یأس را

به یاد پنجره ی  جوان خانه می آورد!

و یاس بنفش و  سبز باغچه را تحقیر کرده بود!

وقتی مفهوم سرسبزی تنها ،

بی هیچ بار سکر حکمت،

نگاه کنجکاوانه ی فرزندان تجربه را بی نصیب می گذاشت! ،

وقتی باید برای خوشه های نورس و نارس

 آنقدر نقشه چید تا به سرمرز رسیدگی برسند.

وقتی درخت های حیاط حیات،

اینقدر بی فلسفه رشد می کنند و می بالند،

من چرا بی فلسفه ، شاخه های آزاردهنده شان را غرس نکنم؟

در بی رحمی من نشانه های جوانه زدن پیداست

                                                             و میوه شدن

                                                                           و بار بخشیدن.

بیخودی و سرمستی روزگار پنجره

                               از شاخه های بریده پیداست.

                                                                                      می دانم.

این متن را روز شنبه نوشتم.