فلسفه ی جدید
امروز صبح
شاخه های خشک تاک فلسفه را بی محابا زدم!
که یأس را
به یاد پنجره ی جوان خانه می آورد!
و یاس بنفش و سبز باغچه را تحقیر کرده بود!
وقتی مفهوم سرسبزی تنها ،
بی هیچ بار سکر حکمت،
نگاه کنجکاوانه ی فرزندان تجربه را بی نصیب می گذاشت! ،
وقتی باید برای خوشه های نورس و نارس
آنقدر نقشه چید تا به سرمرز رسیدگی برسند.
وقتی درخت های حیاط حیات،
اینقدر بی فلسفه رشد می کنند و می بالند،
من چرا بی فلسفه ، شاخه های آزاردهنده شان را غرس نکنم؟
در بی رحمی من نشانه های جوانه زدن پیداست
و میوه شدن
و بار بخشیدن.
بیخودی و سرمستی روزگار پنجره
از شاخه های بریده پیداست.
می دانم.
این متن را روز شنبه نوشتم.