اما خیالم از جانب ستاره های آسمان راحت است. دنیا به نظاره ی خواری انسان نخواهد نشست.سرانجام گلهای باغ اندیشه ی زجر کشیده می شکفد. می دانم  نور خیره کننده ی خورشید،  جهان را گرم می کند.

مگر دیده به بد دیدن بسته ام که بترسم؟؟!« منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن»

فردا که یخ های فسرده سرزمین خورشید آب شد و ذوق های مرده جان گرفت،

هر چه که باشم و هر شرایطی داشته باشم راضیم.مگر می توانم به نقش بربسته ی دوست شکایت کنم؟