داستانی زیبا
خاطره ای از چوپان راست گو و شجاع
صبح یک روز از این روزهای روزگار زودگذر،شروع می شد و من که در روستایی کوهستانی زندگی می کردم زودتر از هر روز بیدار شدم . فصل، فصل بهار بود، زمان کار و کوشش و تلاش همه ی مردم روستا، چه زن و چه مرد. گوسفندهای خودمان را به کوه بردم. بعد از طی چند دامنه ی کوه، ساعت 7 صبح چند تا از بچه های آبادی آمدند و گفتند: آهای چوپان دروغگو(به لفظ شوخی به من می گفتند.) می آیی برویم به کوه های بزرگ که قارچ و دره کوهی و کلفس و... دارندبرویم و از این گیاهان دارویی بچینیم؟ کمی فکر کردم و گفتم: پس گوسفندهایم را چه کنم؟ گفتند: ما گاوهایمان را داده ایم به برادر کوچکمان تو هم گوسفندهایت را به آنها بسپار و بیا.
من که چراندن گوسفندها کار هر روزم بود و از این تکرار خسته شده بودم، گفتم بگذار یک تفریح هم داشته باشم. برای همین قبول کردم و ساعت 5/7 به طرف کوه های بزرگ حرکت کردیم. وسط راه تمام پرندگان را از نزدیک می دیدیم و صدای قشنگ آن ها روحیه ی ما و حتی روحیه ی کوهستان را عوض کرده بود. صدای آب و چشمه هایی که در راه از آن ها آب می خوردیم و آب برفی که از دامنه های کوه ها سرازیر می شد، مرا به فکر خالق این همه پدیده انداخت و در دل خود در یک جمله توانستم بگویم: «خدایا صد هزار بار شکرت.»
ساعت 5/9 بود که به کوه های بزرگ رسیدیم. و هرچه از گیاهیان دارویی می خواستیم، گیر آوردیم.و به اندازه ی کافی چیدیم. وقت ناهار نزدیک یک چشمه نشستیم و چای درست کریدم . ناهار ماست و کرفس خوردیم و مقداری از قارچ ها را هم روی آنش کباب کردیم و نوش جان کردیم و دوباره به کوه رفتیم و به چیدن گیاهان مورد نظرمان پرداختیم.[زمان همچنان سپری می شد.] ساعت 3 بعد از ظهر بود. من گفتم : « بچه ها بیایید دیگر برویم، هوا تاریک می شود . تا ما به گاو و گوسفندهایمان برسیم، ساعت 4 شده است. چون هم خسته می شویم و هم بارمان سنگین است.»
دوستانم قبول کردند و همه به طرف روستا حرکت کردیم. به خاطر راهپیمایی زیاد و کار، دوباره گرسنه شده بودیم و حال راه رفتن نداشتیم.ساعت 5/5 به حیواناتمان رسیدیم. هوا گرگ و میش بود. وقتی به گله رسیدم، بچه ها به سرعت به طرف من دویدند و گفتند: گرگ به گله زده و بزغاله ی کوچک را با خود برده است.
من بار را انداختم و سریع به سمتی که گرگ رفته بود حرکت کردم. آنقدر به سرعت حرکت کرده بودم که داشت قلبم از جا کنده می شد. با خود گفتم:« خاک بر سرم، به خاطر کمی کرفس و قارچ، بزغاله ام را از دست دادم. پدرم مرا می کشد. باید حتما بزغاله را پیدا کنم. »
کمی باران آمده و زمین خیس بود.جای پای گرگ را به سختی پیدا کرده بودم.
همین طور به حرکت خود ادامه می دادم.تا این که دیدم ردّ پا به سمت تخته سنگ بزرگی در دامنه ی کوه ختم شد.بزرگترهای ما برای آن تخته سنگ اسمی انتخاب کرده بودند. اسمش؛ "دینِ چول " بود. سریع تکه سنگ کوچکی برداشتم و چوب دستی ام نیز در دست دیگرم بود. کلاه و چوقا(لباس محلی بختیاری) را از تنم بیرون آوردم و روی گَوَن ها انداختم. زیر بغل هایم از عرق خیس خیس بود. آرام آرام به تخته سنگ نزدیک شدم. ناگاه صدای ناله های آرام بزغاله را شنیدم. از میان گون ها عبور کردم. عشق بزغاله تیغ گون ها را که به پایم می رفت بی تأثیر می کرد. گرگ از ترس بچه ها کهسر و صدا می کردند، زیر تخته سنگ پنهان شده و گردن بزغاله زیر دندانهایش بود و آنقدر سریع آمده بود که داشت به سختی نفس می کشید. از زیر گون نگاه کردم دیدم گرگ خیلی پیر است. صدای خس خس گلویش را می شنیدم. بیست متر از گرگ فاصله داشتم. سنگی به طرف مخالف خود که همان پشت گرگ می شد، پرتاب کردم. گرگ سر و گردن خود را کج کرد. به سرعت با چوبدستی به طرفش رفتم. و محکم ضربه ای به سرش زدم. دندان هایش در گردن بزغاله فرو رفته بود. گرگ کج شده و اوضاع خیلی خطرناک شد. بزغاله را رها کرد و به طرف من آمد. به من که رسید ضربه ی بسیار محکمی به سرش وارد کردم. ضربه آنقدر محکم بود که کف دستانم خیلی درد گرفت. چون چوب به جمجمه ی گرگ خورده بود، افتاد . من بزغاله را برداشتم و به طرف روستا سرعت گرفتم. از شوق و خوشحالی تا روستایمان( پنج کیلو متر) دویده بودم. گله داشت به روستا می رسید که من به آنها رسیدم و آه بلندی کشیدم و خدا را شکر کردم.
نویسنده: محسن ایسپره دانشجوی رشته ی برق و تاسیسات دانشگاه علمی کاربردی
الیگودرز