چند شعر از دانشجوها
کلاس ما آبی است
معلم سبز سبز
دوستان پاک تر از گل یاس پر از احساس
مملو از هیاهوی بودن
در تکاپوی فهمیدن
معلم گاهگاهی می نوازد طنین شعر را
با صدایی پر از غصه
همچون بغضی نشکسته
ولی گاهی صدایی نامهربان،
کلاس آبی را خط خطی می کرد
کاش میان این همه احساس
جایی برای نامهربانی نمی بود
معلم پاک کرد نامهربانی را
و شعری دیگر گفت
و شوری دیگر نواخت
و طرزی دیگر ساخت
این بار...
همه خاموش و بی فریاد
طنین پاک شعر را شنیدند از لابلای صداهای باد
چه خوش آواز
چه بی پروا
نمایان ساخت سکوتش را
میان چشم پر نورش
همه دیدند و فهمیدند
صدایی را
صدایی که سکوت لحظه ها را
به فریادی خموش از هم گسست
صدایی که از چشم هایش به جای لب و زبان،
میان بچه ها پیچید
چشم هایش حکایت ها داشت
شکایت ها داشت
گویی عالمی سخن از ناگفته ها پنهان در آنها داشت
بی هیچ کلامی هرآنچه بود گفت ولی به زبان نگفت
ایرج خالدیان/ مرداد ۸۹
این هم شعر آقای میلاد بهرامی
اسم شعر: عشق یا هوس
وقتی میان چشمانت رغبتی نیست
دل را برای عاشق شدن فرصتی نیست
بگذار عاشق ترین مردم بدانند
بین من و تو هیچ عشقی نیست
گه من ز عشق دور شوم گه / عشق ز من دور شود
خدایا کمک کن در این عشق تو یابی مرا
نه ابلیسی در لباس عشق