میشه گفت یه زمانی واسه خودم دورانی داشتم.همیشه با حیوانات سر وکله می زدم. به خصوص علاقه شدیدی به اسب داشتم. هیچوقت فکرشو نمی کردم یه زمانی بتونم واسه خودم یه اسب دلشته باشم. چون خانوادم حسابی مخالف بودنو همیشه بهم میگفتن درس بخون این واست نون و آب نمیشه. ولی من همیشه تو این فکر بودم که چطور مامان و بابام گول بزنم که یه اسب واسم بخرن.البته داداشام کاری به کارم نداشتن یعنی گیر نمی دادن که اسب واسه چی ...
ازخواب که بیدار میشدم تا میخوابیدم از اسب میگفتم. دیگه خانوادم هم از کلمه اسب حالشون به هم می خورد. تا اینکه بابام یه روز گفت که دوستی دارم اسب داره بذار یکی واست بخرم ولی به شرطی که اول درس بخونی بعد در زمان استراحت بری پیش اسبت.
منم بدون معطّلی گفتم : چشم پدر ، تو اسب بگیر من هر چی تو بگی انجام میدم.
ناگفته نماند که من در این دوران بیشتر با پسر عموم نوید بودم.اون هم دقیقا مثل من بود.اون اسب داشت و من همیشه میرفتم سوار اسب نوید می شدم . خیلی کمکم میکرد تا  من اسب بخرم و دائم سوار اسبم می کرد تا اسب سواریم خوب شه. خلاصه با پدرم و نوید رفتیم برا دیدن همون اسب. دوست پدرم اسب خوبی داشت ولی من ازش خوشم نیومد. راستش نوید با اشاره گفت نه .منم به دلم خورد. بابام 800 هزار تومن بهم داد واسه اسب منم دادمش نوید گفتم خودت یه اسب واسم بخر. یه روز نوید زنگ زد و گفت یه اسب سفید برات گیر آوردم. خیلی هم خوشگله. منم رفتم دیدنش و خلاصه خریدیمش. با خودم فکر میکردم دارم خواب می بینم. ولی کاملا واقعیت داشت. خلاصه من عاشق اسبم شده بودم. دوست نداشتم برم باهاش مسابقه بدم. ولی پسر عموم نوید خیلی اصرار داشت. رو این قضیه تا یه بار گفت اگه خودت نمیای . من اسب رو می برم. گفتم ببرش . اون روز نوید اسبو برد باهاش مسابقه بده. رفتم تماشای اسبم دیدم خیلی جذابه.گفتم نوید مسابقه بعدی کیه؟ گفت یه ماه دیگه. خلاصه بعد از یک ماه اسبو آماده کردیم با کمک نوید اسب خیلی سرحال بود.قیافش جذاب بود . راستی یادم رفت بگم این اسبی که گیرش آورده بودم اسب داغ داری بود و من اونو از کوچیکی بزرگ کرده بودم. به این خاطر بود گرفتمش 800 هزار تومن بزرگ که شد معروف هم شد چون خیلی اسب تیزی بود.
حالا نمیشه نکته به نکته توضیح داد چون خیلی طولانی میشه و استاد حال خوندنشو نداره. خلاصه بگم من با زحماتی که خودم و نوید کشیدیم شدم یه اسب سوار که تو مسابقات شرکت می کردم.
حتی یک بار رفتیم آبادان تو یه مسابقه همه عرب بودن .اونم دردسر های خودشو داشت. نوید خیلی وارد و با تجربه بود آخر 9 سال قهرمانی کشور رو داره و بهترین چابک سوار کشور شناخته شده.
تو اون مسابقه که آبادان برگزار شد من شدم اول حتی از نوید هم جلو زدم. میخواسنم بال درارم. توی عمرم اینقدر خوشحال نشده بودم. البته تو این مسابقه چند تا دختر هم داشتیم . یکیشون که لرستانی بود خونشون الشتر بود اسمش مریم بود. ماخیلی با هم خوب بودیم . دقیقا به چشم خواهرامون بودن واقعا همینطور بود.
شده بودم اول. خیلی خوشحال بودم . کبکم آواز میخوند. یک دفعه دیدم مریم یک گوشه ای نشسته داره زار زار گریه میکنه .گفتم مریم چته ؟ خیلی ناراحت بود. گفت خوش به حالت  اول شدی راستشو بخوای حسودیم میشه. خداییش منو هم ناراحت کرد. گفتم هرچی دادن به من واسه تو . گفت نه . خیلی باهاش صحبت کردم تا ناراحتیشو بتونم ازش بگیرم. اصلا صحنه خوبی نبود.

خلاصه   دیگه زیاد توی مسابقه های بزرگ شرکت نمی کردم همیشه نوید اسبمو میبرد مسابقه. هر موقع هم می بردش اول می شد ولی مسابقه هایی که تویی لرستان انجام میشه خودم بودم .
من بیشتر دوست داشتم شبیه آدم های قدیمی باشم حتی یک دست لباس محلی گرفته بودم بیشتر عروسی ها را با لباس محلی میرفتم . مثلا شال و ستره می پوشیدم و سوار اسب سفیدم می شدم خیلی دوران عجیبی بود و زود گذر با این کارام یه جورایی دیگه داشتم به چشم پدرم و مادرم میومدم چون مخالف بودن بیشتر مخالف کمانچه زدنم بودن

جریان کمانچه از این قرار بود که یک روز دوستی داشتم باهاش خیلی می رفتم بیرون استاد کمانچه بود بهش گفتم میخوام کمانچه یاد بگیرم میگفت مگه شوخیه توکه نمی تونی مگه یک سال بری کلاس ولی من چون ساز کمانجه را خیلی دوست داشتم احساس می کردم خودم یاد میگرم و احتیاجی به کلاس هم ندارم خیلی التماسش کردم کمانچشو بهم بده ندادش . خودم رفتم یکی خریدم آوردمش خونه دادشم. آخه خیلی از پدر و مادرم میترسیدم میگفتم اینو ببینن واویلاست.خلاصه روزی یک تا دو ساعت شبا با کمانچم ور می رفتم هیچ چی حالیم نبود ولی خیلی از آهنگهای لری را حفظ بودم دائم با خودم میخوندمو میزدم سر دو هفته یه چیزایی بلد بودم بزنم

همه بهم میخندیدن میگفتن تو میخوای با این چیکار کنی اینا نیازهای زندگی نیستن جز خانواده خودم بقیه به کارام علاقه داشتن چون خیلی پسر شادی بودم فقط به فکر یاد گرفتن این جور هنرها بودم دادشم به پدرم گفت که نعمت کمانچه خریده منم بام کمال پر رویی گفتم افتخارم میکنم بلدم تا حدودی صبح تا شب پدرم سرزنشم میکرد ولی دست بر دار نبودم میگفتم پدر جان ما همه میمیریم چرا باید این دلمون غمگین باشه بذاریم دنیا به کاممون باشه اگر از خانوادهام نمی ترسیدم میدونستم چکار کنم یک با مردان بزرگواری که خیلی هم غرور داشتن رفتیم کوه من میزدم نوید هم با تنبک میزد داشتن فیلم میگرفتن ندونستم چرا ؟فکر میکردم واسه خودشون واقعا هم واسه خودشون بود بعد از چند روز تو پیست بودم داشتم اسب سواری میکردم پدرم زنگ زد که بدو بیا خونه رفتم فیلمو واسم گذاشت گفت این دیوونه بازیا چیه به جا این کارات بشین درستو بخون البته من درس خودم رو هم می خوندم ولی نه با علاقه پدرم اون روز بد جوری عصبانی بود اون احساس میکرد من آبروم رفته گفت برو کمانچه رو بیار نیاری نیای خونه.آوردمش دادمش دستش گفت وقتی درسات تموم شد بیا ببرش منم خیلی ناراحت شدم گذاشتم پدرم بره بیرون بعد زدم کمانچه رو شکستم. پیش مامانم قسم خوردم بار آخرم باشه اونا به هر قیمتی که میشد میخواستن منو بفرستن دانشگاه تا از این کارام دست بردارم .خلاصه پیروز هم شدن .بار اول تو دانشگاه روزانه زاهدان قبول شدم خودم نرفتم اومدم دفترچه کاردانی علمی کاربردی گرفتم الیگودرز بود. بیشتر مسابقه ها هم وقت نداشتم برم . اسبم کسی نبود زیاد بهش برسه. نوید بود اونم به اسب خودش می رسید. بعضی کلاسامو ول می کردم میرفتم سراغ اسبم. راستی اسم اسبم طوفان بود. این روزا خیلی مشکل داشتم اونم مشکل خانوادگی. به قدری بهم فشار آورده بود که خوابو از چشمام گرفته بود. پدرم بدهکار شده بود.می خواست مهریه زن داداشمو(همون داداشم که شهید شده) بده . پول نداشت . آخه پدرم وضعش زیاد خوب نیست . گفتم بذار طوفانو بفروشم. آخه هر موقع می رفتم خونه انگار می رفتم تو زندان. خیلی بد بود همه ناراحت گفتم با این کارم دل خودمو میشکنم ولی در عوض دل پدر و مادرمو شاد میکنم. دیگه این ناراحتی از خانواده ام دور میشه.
خیلی داشت بهم فشار می اومد. زنگ زدم نوید گفتم نوید اسبمو بفروش. نوید هم می خواست شاخ دراره. آخه باورش نمی شد. جریانو واسش گفتم. میگفت بابا بی خیال خدا جورش میکنه . گفتم خدا اینجور جورش میکنه. خلاصه اسبمو فروختم پولشو هم یکجا دادم پدرم. بدون اینکه 100 تومن ازش بردارم. حالا هم از اون روز یک روز هم نیست به فکر اسبم نباشم. احساس میکنم همه چیزمو از دست دادم. مثل دیوونه ها شدم خودم هم نمیدونم چکار کنم. 

 کجا رتن او همه سوارون        و زیر خاک رتن چی آو بارون