شاید همه چیز رها در باد !!!!
شاید همه چیز...!
امروز از دریچه قلبم صدائی به گوش میرسد که,
بمان نرو!
شاید این آخرین بار است که تو را میخوانم,
این نجوای عاشقانه ی مرا بپذیر
تا مرهمی باشد بر زخمهای بی شمار دلت.
دست های پاکت را به نشانه ی دوستی
بر سینه بگذار و سجده کن در برابر عشق,
این موجود بی انصاف ,
که پیشه اش به زمین زدن عاشقان است,
گرد و غبار پنجره ی اتاقت را
با نجوای قلبت پاک کن
شاید نسیمی که از همین حوالی میگذرد,
فضای غمگین اتاقت را پر از هلهله و اشتیاق کند.
از خموشی بیرون آی ,
تا ذهن سوت و کورت از میان دریای بی کران محبت
با صدای امواج دوباره به زندگی باز گردد.
شاید...!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۵ ساعت ۶:۱۹ ب.ظ توسط فیروزه سعادت یار
|