شاید همه چیز...!


امروز از دریچه قلبم صدائی به گوش میرسد که,


بمان نرو!


شاید این آخرین بار است که تو را میخوانم,


این نجوای عاشقانه ی مرا بپذیر

تا مرهمی باشد بر زخمهای بی شمار دلت.


دست های پاکت را به نشانه ی دوستی

بر سینه بگذار و سجده کن در برابر عشق,


این موجود بی انصاف ,


که پیشه اش به زمین زدن عاشقان است,


گرد و غبار پنجره ی اتاقت را

با نجوای قلبت پاک کن


شاید نسیمی که از همین حوالی میگذرد,


فضای غمگین اتاقت را پر از هلهله و اشتیاق کند.


از خموشی بیرون آی ,


تا ذهن سوت و کورت از میان دریای بی کران محبت

با صدای امواج دوباره به زندگی باز گردد.


شاید...!