آرایه های من
من کبوترم
خالی از تنافر حروف
و پر از هوای بی خودی
و پر از
رسم شوق بی ریا
تا پریدن از دست های چرک روزگار
دست های من
بالهای بسته ی پرنده ای که در قفس
در اسیر اشتیاق دیدن کرانه های سبز آسمان آبی خدا
بی که بشکند شکسته است
استعاره و مجاز نیست
جمله ی شگرف" مادرم "
یا کنایه ای ندارد این عبارت قشنگ:
دستم از بهارها تهی ست
یا تناقضی بر این کلام بی سخن نمی شود گرفت
که دلم پر از بهانه ی نوارهای خالی ترانه ی صدای توست
اشک های شاد ناتمام من
می چکد به روی چهره ی تکیده ی جوانی ام
صنعت تضاد یا طباق
در سیاه یا سپید بخت من
منتظر نشسته است
تا کجا بهار می شود
برگ های زرد و تیره ی خزان من
کی شب سیاه روزگار من
به صبح روشن امید می رسد
شعر از خودم / پاییز / 89
ببخشید می دانم غم انگیز است . اما مگر من جز اینم؟!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۲۳ ساعت ۱۱:۵۲ ق.ظ توسط فیروزه سعادت یار
|