من کبوترم

خالی از تنافر حروف

و پر از هوای بی خودی

و پر از

رسم شوق بی ریا

تا پریدن از دست های چرک روزگار

دست های من

بالهای بسته ی پرنده ای که در قفس

در اسیر اشتیاق دیدن کرانه های سبز آسمان آبی خدا

بی که بشکند شکسته است

استعاره و مجاز نیست

جمله ی شگرف" مادرم "

یا کنایه ای ندارد این عبارت قشنگ:

دستم از بهارها تهی ست

یا تناقضی بر این کلام بی سخن نمی شود گرفت

که دلم پر از بهانه ی نوارهای خالی ترانه ی صدای توست

اشک های شاد ناتمام من

می چکد به روی چهره ی تکیده ی جوانی ام

صنعت تضاد یا طباق

در سیاه یا سپید بخت من

منتظر نشسته است

تا کجا بهار می شود

برگ های زرد و تیره ی خزان من

کی شب سیاه روزگار من

به صبح روشن امید می رسد


شعر از خودم / پاییز / 89


ببخشید می دانم غم انگیز است . اما مگر من جز اینم؟!