دعا
با نجوای بغض آمیزی زمزمه کرد
برای من بود دعا
صدای ملکوتی اش
در جهان دلم پیچید
پیچید
پیچید
شعرتر از آن را جایی نشنیده بودم
صدا اوج می گرفت
فرود می آمد
بغض می شد
می شکست
به تصور اشکی که از چشم جراحی شده اش می خواست بچکد
دلم مدام می چکید
گوش می دادم و دلم می پیچید
صدای بغض آمیز گفت:
ای خدایی که درخت را
از میان گل و خاشاک و همه چیز بیرون می آوری!!!
بچه های ف..........
بغض مگر می گذاشت؟!
آخر لحظه های قبلش من پریا را
آنقدر در آغوش چرخاندم و بالا بردم و با او حرف زدم
که داشت دیوانه می شد. می خندید اما با تعجب
و صد البته که نه با گریه!
من می دیدم که می فهمد!
می خندید و می فهمید و من می دیدم
همه می فهمیدند من می دیدم!!
و من می دیدم همه می فهمند!!!
لحظه هایی بعدتر
تا من بفهمم کودکش را در آغوش گرفته بوده ام!!!!
زهرا دخترش را گرفته بود
و رفته بود
--------------------------------------------
پانوشت 1 : فکر نکنید ادعا دارم که این شعر است ؟
خیالتان راحت هر چه دوست داشتید بدانیدش و هر طور دوست داشتید بخوانید.
پ ن 2: انصافا این دعا را جایی شنیده بودید؟