شعر 1 :  

 همین که گفتم


 می خواستم بگویم :

 « گفتن نمی توانم »

آیا همین که گفتم 

 یعنی     همین که      گفتم؟


شعر2 :  نیمه ی پر لیوان!!

          

این روزها که می گذرد 

 شادم

  زیرا            یک سطر در میان         آزادم

و می توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست       جولان دهم            _ در بین این دو خط  _

از کتاب دستورزبان عشق / ص 26 وص28        روح و روانش شادمان باد.

 

این جمله ها و خاطره را برای عزیزی نوشتم :

 

عجیب این مرد با درد آشنا بود!!!!
و دلش می سوخت به حال هر که درد می کشد!!!
 با قافیه های پنهانی خوب آشنایی داشت!
بزرگ بود و از اهالی شهر غمگساران بود!
 همیشه نبض دلش در ثانیه های عاشقی می زد
و صبر کمترین واژه ی همراهی صدایش بود

یادم می آید؛ از ایشان خواستم یادداشتی را در کتابهای در دستم بنویسد.
کتاب های کوچک سهروردی دستم بود.
او کتاب فی حقیقت العشق را انتخاب کرد و گفت:
                                             این کتاب بیشتر به روحیات من می خورد.!

  نشان به این نشان که الآن کتاب با امضای ارزشمندش دم دستم است.

------------

پانوشت :  این  نوشته به سبک سهراب خودبخود به ذهنم رسیده بود.

  بزرگ بود و از اهالی شهر ....   که سهراب در باره ی فروغ گفته است: بزرگ بود و از اهالی امروز