نقش خون

نقش خون بر دل بی تابم رقم نمی خورد.  خون موج می زند در دلم از بس که گرفتار طوفان بلاست:

یار بی پرده از در و دیوار      در تجلی است یا اولی الابصار

بیخود نیست اسیر دست لفظ های آتشین مجازی ام  . بیخود نیست هر لحظه آتش می زنم بر وجود روانی ام !!! اینقدر شیفته و محزون باشی و شکوفه های صبوری از دامنت نشکفد؟!!! اینقدر بی تابی و تحسر و آنقدر بی وفایی و احتیاط !!!! گوهران اشک های ارجمند را در صندوقچه ی دل مخفی کرده ام تا شاید زمانی مثل عقده ای عمیق، جسم بیزارم را بیمار کند و سر از گردنه های همجوار! برآورد و

 برون آید تا زخم بازشده، واگویه های درد درونم را بنماید و مواد مذاب گوهرگون، به  بیکرانگی سنگفرش زمین چنگ آویزد و سطحی جدید از درد برایم بسازد و خانه ای نو ، عمارت کند.

بو که چنین باد !

 

طولانی ترین شب سال

افسانه شیدایی شب یلدایتان ، یلدایی

با کلام حکیم

دل خودم هم می گیرد وقتی متنی بی سرانجام می گذارم.حرف های داغ دلم تازه نیست.

حالامی خواهم از زبان این حکیم با شما بگویم تا ببینم ذهنم یاریم می کند نقش خون بر دل روزگار بزنم؟!

دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است

و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است

سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 *********

چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست

پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست

خیام نیشابوری

برای نگارش درست چه باید کرد؟

رعایت درستى و شیوایى در گویش و نگارش جز از راه آشنایى با آداب و شیوه هاى صحیح نگارش امکان پذیر نیست. 
از کجا باید شروع کرد؟ آیا هر کسى مى تواند نویسنده شود؟

 

ادامه نوشته

تقاضای ظهور امام عصر(عج)

امروز سیاست ما دریافت و درک زیباترین پدیده ی آفرینش است اگرچه که به غم و زجر و ضجه و فریاد .  من با دلبستگی های پدرم این چند روز زنجیر نوحه می زنم و جز این، اعتباری برایم اعتبار ندارد.

دراین شعرعلاوه برسیرواقعه،استدلال زیبای دخترامام حسین(ع)تبیین شده است.

 اثر عبدالوهاب سعادت یار عطار کتاب عطار نامه صص۸۱-۸۸

ادامه نوشته

اولین زائر قبر امام حسین(ع)

 

شعر دیگری از پدرم:

 

ادامه نوشته

گل های گلستان کربلا

زمین کربـلا خوش بـاصفـایی            اگـر دائم ر از رنـج و بـلایـی

از اول نینوا بودی در آن دشت          ولی اکنون پر از شو و نوایی

تو اول ریگ وسنگ وخاک بودی       هم اکنون گلستانی با صفایی

 گلستانی به بر داری درآغوش         که از هر بوستان بهتر سزایی

زمیـنـت مـنبـت گـلـزار احـمـد           سزد گر گویمت عرش عَلایی

عـجـب گـلهای رنگارنگ داری         نـمـودار از بـهشـت کبـریـایـی

کنون عطار گوید وصف گل ها         که در قلـبش بـود نـور خـدایی

.....ادامه در پی نوشته:

ادامه نوشته

متن کامل ترکیب بند محتشم

باز این چه شورش است که در خلق عالم است       باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
بازایـن چه رستخیز عظـیــم اسـت کـز زمین     بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
بقیه در پی نوشته...

ادامه نوشته

ماه نور و خون

محرم آمده است تا بگوید هدف هستی از حضور انسان، حقیقی است!

می خواهد بگوید خدا از جانشین خودش در عرصه ی خاک، شادمان است وقتی همه ی تاروپود هستی هر لحظه به یگانگی عشق  در خون خدا  اعتراف می کند.

نماز ظهر عاشورا

التيام

من نظر كرده ام !

بياييد

پيراهن شعرهاي درد مرا

تكّه تكّه برگيريد و حاجت بگيريد !

آنقدر فرياد زده ام

كه حنجره ام هنوز هم گرفتار است

.....

بقیه در پی نوشته....

 

ادامه نوشته

اطلاعیه

قابل توجه دانشجویانم:هفته ی آینده کلاس تشکیل نمی شود. کلاس جبرانی هفته ی بعد شنبه بعد از ظهر خواهد بود.کلاس شماه  ۳۰۲ البته کلاس کوچک است و باید چاره ای اندیشید.در ضمن قرار شده است کلاس ما  شنبه ها ۱ تا ۴ برگزار شود.

 

 

ققنوس شعر

در دفاعی که از شعر داشته ام شعر را ققنوسی معرفی کرده ام که جاودانه است.البته می دانم افراد دیگری شعر را ققنوس دانسته اند. اما من از سخن نیما بی اطلاع بودم که این متن را نوشتم.

 قسمتی از متن کتاب

....  شعر،احساس زنده بودن انسان است . جان دارد،  مي زيد،  جامه عوض مي كند،  دلبري دارد. انديشه مي زايد. نمي ميرد،  هرگز نمي ميرد. همان ققنوسي كه خانم سيلويا تانزد  وارنر[1]، در متني ادبي، به هويت ملّت ها نسبت داده است.  من هم شعر را ققنوسي مي دانم كه در هر دوره، فقط يكي است و از بال و پر زدن هاي هنگام تحوّل سبك شاعري،  ققنوسي جوان تر متولّد مي شود. شعر خود سعي دارد قالب ها را بشكند و با دست و پا زدن از بند قالب هاي تكراري كه در يك زمان بر اثر افراط در تصنّع، در حال خفه شدن است،  خود را آزاد مي سازد. اين بيانگر عدم تقليد است. چرا كه ممكن است در يك دوره تعدادي از افراد از نوعي شعر خوششان بيايد و از آن وزن و قافيه و سبك تقليد كنند. اشخاص ديگري هم هستند كه سر به قالب هاي تكراري نمي سپارند و اين قالب ها دست و پاي آنان را مي بندد.

ممكن است بعضي شرايط مرگ اين ققنوس را فراهم آورند اما او با ايجاد جرقّه هايي آتشين نابودگران خود را همراه با دستاوردهايشان مي سوزاند. اين پرنده مهربان است، جايگاه اصلي او نفخه ي الهي، حسّ جاري در هستي، ببينيد چقدر جاودانه!

كساني كه با نوشتن كلمات بي مفهوم ادّعاي شاعري دارند، در حكم همان دلقك هايي هستند كه سعي دارند اين ققنوس را بيازارند.كم كردن غذاي اين پرنده اگر چه او را ضعيف مي سازد اما از فروغ او نمي كاهد.سرد كردن محيط براي اين ققنوس هم فايده اي ندارد و او را نابود نمي كند.يعني كساني كه عقل گرا هستند و شعر را چيز بي حاصلي مي دانند، سعي دارند محيط زيست او را سرد كنند. اما پرنده با پف دادن پر و بالش در برابر هواي سرد مقاومت مي كند و به نظر مي رسد اصلاً به اين چيزها توجّهي ندارد.

وقتي پرنده هاي وحشي و درنده خوي قالب هاي اجباري و ساختارهاي تصنّعي را به جان اين پرنده ي اسطوره اي بيندازند، باز هم با رفتار متين شعر و با مهرباني و بخشندگي اش موجب مي گردد، آن قالب ها بعد از مدّتي دست  از آزار و اذيت او بردارند و به كار خود مشغول شوند.

حركات طعن آميز و مسخره ي بعضي از افراد نيز هيچ فايده اي براي طرد و نابودي شعر ندارد. در صورت انزواي بيش از حدّ ققنوس شعر، اين پرنده با ميل به آشيان سازي و فراهم آوردن چوب هاي خوشبو و با به هم زدن كاه ها و عوامل آتش زا ولرزش و بال زدن هاي مكرر و با ايجاد جرقه هاي ذهني بسيار، شعله هاي آتشي فروزان را بر مي افرازد تا ققنوسي جوان تر متولد بشود و اين چنين است كه سبك و قالب و شيوه هاي شاعري تغيير مي يابد.



1- شاعر و رمان نويس انگليسي،متولد سال1893م.اين مشابهت را با تأثير پذيري از متن كتاب درسي سوم دبيرستان رشته ي تجربي، نوشته ام. براي درك ارتباط اين مطالب با داستان ققنوس، مطالعه ي اين داستان توصيه مي شود.

یک شعر زیبا بسیار زیبا از دکتر محمد حسین بهرامیان

 

آمد درست زیر شبستان گل نشست

پی نوشته را بخوانید........
 
 

 

.شعر را از سایت شخصی خود ایشان گرفته ام

http://sarapoem.persiangig.com/link7/selectionpoem2.htm

ادامه نوشته

قابل توجه دانشجویان این ترم

  برای تهیه ی جزوه ی ادبیات فارسی و تاریخ ادبیات به انتشارات دانشگاه مراجعه کنید و

 برای جلسه ی بعد ده صفحه را با دقت نظر و دید انتقادی بخوانید.

جزوه ی آرایه ها و دستورزبان بعد ارائه می شود.

مطالب دانشجویان ترم های پیش نیز در وبلاگم هست. حتما ببینید و نمونه سوالها را کار کنید.

قربانی


خدایا

قربانی می کنم برای یک لحظه دیدارت،

تمام هرچه را که هستم!

داشته هایم برای توست و نداشته هایم، ملک تو

تو آن عزیزترینی که  من هیچ نداشتم غیر تو

که همیشه با من بوده ای!

بی هیچ چشمداشت نگاه من!

برای دوست داشتنم!

برای دوست داشتنت!

بپذیر از من قربانی نگاه بی پروانه ام را

که غیر ازین هیچ ندارم

هیچ

قرنطینه

 اولین آدم آمده ام بر زمین

یک تبعیدی قرنطینه

در جزیره ای خاموش بی هیچ صدای قشنگ قناری

آوای بوم شوم ویرانه های تبسم !

تنگ تر می کند زنجیره ی قرنطینه را

نگاه آسمان دریغ نیست   روزنه ای از نور،    از دور

مرا می خواند

زنجیره ی قرنطینه را می شکافم!!!!

11/5/88

ساز شکسته

هر چـــنــد کـه از آیـــنـه بــی رنـگ تر است

از خـاطر غــنــچه هــا دلـــم تــنـگ تر است

بـشـــکن دل بــی نـــوای مــا را ای عشــق

این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

به یاد استاد دکتر قیصر امین پور

شعر 1 :  

 همین که گفتم


 می خواستم بگویم :

 « گفتن نمی توانم »

آیا همین که گفتم 

 یعنی     همین که      گفتم؟


شعر2 :  نیمه ی پر لیوان!!

          

این روزها که می گذرد 

 شادم

  زیرا            یک سطر در میان         آزادم

و می توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست       جولان دهم            _ در بین این دو خط  _

از کتاب دستورزبان عشق / ص 26 وص28        روح و روانش شادمان باد.

 

این جمله ها و خاطره را برای عزیزی نوشتم :

 

عجیب این مرد با درد آشنا بود!!!!
و دلش می سوخت به حال هر که درد می کشد!!!
 با قافیه های پنهانی خوب آشنایی داشت!
بزرگ بود و از اهالی شهر غمگساران بود!
 همیشه نبض دلش در ثانیه های عاشقی می زد
و صبر کمترین واژه ی همراهی صدایش بود

یادم می آید؛ از ایشان خواستم یادداشتی را در کتابهای در دستم بنویسد.
کتاب های کوچک سهروردی دستم بود.
او کتاب فی حقیقت العشق را انتخاب کرد و گفت:
                                             این کتاب بیشتر به روحیات من می خورد.!

  نشان به این نشان که الآن کتاب با امضای ارزشمندش دم دستم است.

------------

پانوشت :  این  نوشته به سبک سهراب خودبخود به ذهنم رسیده بود.

  بزرگ بود و از اهالی شهر ....   که سهراب در باره ی فروغ گفته است: بزرگ بود و از اهالی امروز

 

هدیه

در آسمان پرنده ایست

که می ماند در باد و باز

دور می شود در آن

چشم ببندی اگر 

به نیت یک باغ

من پرنده را 

از همین خیابان های بی درخت

                     می نشانم بر شاخه ای

                              که در چشم های توست.

هیوا مسیح/کتاب همچنان تا نمی دانم چه وقت/ص34

دعا

امروز عصر مادرم این دعا را  

با نجوای بغض آمیزی زمزمه کرد

برای من بود دعا

صدای ملکوتی اش

در جهان دلم پیچید

                        پیچید

                                پیچید

شعرتر از آن را جایی نشنیده بودم

صدا اوج می گرفت

فرود می آمد

بغض می شد

       می شکست

به تصور اشکی که از چشم جراحی شده اش می خواست بچکد

دلم مدام می چکید

گوش می دادم و دلم می پیچید

صدای بغض آمیز گفت:

ای خدایی که درخت  را

از میان  گل و خاشاک و همه چیز  بیرون می آوری!!!

بچه های ف..........

بغض مگر می گذاشت؟!

آخر لحظه های قبلش من پریا را

آنقدر در آغوش چرخاندم و بالا بردم و با او حرف زدم

که داشت دیوانه می شد. می خندید اما با تعجب

و صد البته که نه با گریه!

من می دیدم که می فهمد!

می خندید و می فهمید و من می دیدم

همه می فهمیدند من می دیدم!!

و من می دیدم همه می فهمند!!!

لحظه هایی بعدتر 

تا من بفهمم کودکش را در آغوش گرفته بوده ام!!!!

  زهرا دخترش را گرفته بود

                                             و رفته بود

--------------------------------------------

پانوشت 1 : فکر نکنید ادعا دارم که این شعر است ؟

خیالتان راحت هر چه دوست داشتید بدانیدش و هر طور دوست داشتید بخوانید.

پ ن 2: انصافا این دعا را جایی شنیده بودید؟